محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1072

تاريخ الطبرى ( فارسي )

فراغت يافت قرشيان با ده هزار كس از حبشيان و مردم كنانه و تهامه بيامدند و ما بين جوف و بيشه فرود آمدند و قوم غطفان و نجديان پهلوى احد جاى گرفتند . آنگاه پيمبر با سه هزار كس از مسلمان بيامد و كنار سلع اردو زد و خندق ميان وى و دشمن حايل بود و بفرمود تا فرزندان و زنان را در قلعه ها جاى دادند . » و چنان شد كه دشمن خدا حيى بن اخطب سوى كعب بن اسد قرظى رفت كه از جانب قرظيان با پيمبر پيمان بسته بود و چون كعب ، صداى وى را بشنيد در قلعهء خويش را ببست او را نپذيرفت و حيى فرياد زد اى كعب در بگشاى . كعب گفت : « تو مردى شوم هستى ، من با محمد پيمان كرده‌ام و پيمان نمىشكنم كه از او جز وفا و راستى نديده‌ام . » حيى گفت : « در بگشاى تا با تو سخن كنم . » كعب گفت : « نخواهم گشود . » حيى گفت : « به خدا در بسته اى مبادا از نان بلغورت بخورم . » و كعب خشمگين شد و در بگشود . حيى گفت : « عزت روزگار و درياى خروشان آورده‌ام با سران و سالاران قريش آمده‌ام كه در رومه فرود آمده‌اند و سران و سالاران غطفان پهلوى احد جا گرفته‌اند و همه با من پيمان كرده‌اند كه نروند تا ريشهء محمد و ياران وى را بكنند . » كعب گفت : « به خدا ذلت روزگار آورده اى ، ابرى كه آبش ريخته مىغرد و برق مىزند اما چيزى ندارد ، بگذار بر پيمان محمد باشم كه از او جز وفا و راستى نديده‌ام » . حيى همچنان با كعب سخن گفت و با او پيمان كرد كه اگر قريش و غطفان بازگشتند و به محمد دست نيافتند در قلعهء تو جاى گيرم تا هر چه به تو مىرسد به من نيز رسد و كعب پيمان بشكست و از آنچه ميان وى و پيمبر بود بيزارى كرد .